تبلیغات
✿✿انــــدکـــیـ بـا مــــنــــ باشـــ ...✿✿ - داستان حقیقت

✿✿انــــدکـــیـ بـا مــــنــــ باشـــ ...✿✿

Little with me**....**

داستان حقیقت

شب که دوباره اومدن،من و امیر،رفتیم تواتاقم.بیچاره ازخجالت قرمز شده بود ونمی دونست چطور شروع کنه؛دلم به حالش سوخت وگفتم:نمی خوایدشروع کنید؟

من ومن کنان گفت:اولین بارمه،نمی دونم چی بگم.!

برای خوندن داستان برید به ادامه مطلب...

 

دستام خیس عرق شده بود،اولین خواستگارم نبود اما،امانمیدونم چرا حس خاصی نسبت بهش داشتم؛یکی ازفامیل های دورمون بود(پسر،دختر،دخترخاله بابام ودوست پسرعموم)اسمش امیره،خیلی جذاب وخوش صحبت،ازهم صحبتی باهاش لذت می بری وخسته نمیشی.

تو مراسم متوجه شدم چندماهی ازمن کوچیک تره،ولی به هرحال .رسومات انجام شد وقراربراین شد که یک جلسه دیگه برای آشنایی من وامیر صورت بگیره.

طی این یک هفته بابام از دوستاش درموردش تحقیق کرد وفهمید پسرخوبیه واهل سیگار وموادو...نیست.

شب که دوباره اومدن،من و امیر،رفتیم تواتاقم.بیچاره ازخجالت قرمز شده بود ونمی دونست چطور شروع کنه؛دلم به حالش سوخت وگفتم:نمی خوایدشروع کنید؟

من ومن کنان گفت:اولین بارمه،نمی دونم چی بگم.

-:برخلاف شما من اولین بارم نیست،معمولامیگن می خوای درستوادامه بدی،نظرت درمورد قوانین اسلام چیه،به فلان چیزاعتقاد داری..ازاین جور سوالا دیگه!!!راستی شماکه اولین باره میریدخواستگاری چطوری اومدین خواستگاری من؟شماکجا،من کجا؟

-:راستش مادرجون(منظور مادربزگش،دخترخاله بابام)شمارو بهم معرفی کردن،وحسابی ازتون تعریف کردن؛منم دیدم تواین دوره زمونه دختری که واقعا پاک باشه کمه ومادرجون که ازهردختر یه ایراد میگیره،چطوره که داره ازیه دختر اینقدتعریف میکنه،پس حتماجواهره؛منم اومدم ودیدم که واقعاجواهره.

سرموبالاگرفتم وچشمم به چشمش افتاد، چشمای عسلی وحشی باموهای خرمایی وپوست جوگندمی.دلم میگفت میشه بهش اعتمادکرد.

.............................................................................

عاقد که صیغه محرمیت روخوند همه اومدن وبه من وامیریکی یکی تبریک گفتن ورفتن.

وقتی که همه رفتن من با گلهای مریم تودستم به طرف امیر رفتم ولبخندی ازسررضایت بهم زد.

ما برای سه ماه صیغه محرمیت خوندیم تابیشترباهم آشناشیم.

امیریه سوییت خوشگل داشت که همیشه درموردش حرف می زد، یه روز ازش خواستم که باهم بریم که ببینمش.

برخلاف چیزی که فکر میکردم خیلی شلوغ ونامرتب بود.امیرعذرخواهی کرد ولی به روش نیاوردم وباکمک هم خونه روتمیز کردیم؛نشستم رومبل تاخستگی درکنم،که گفت:امیدوارم که درآینده این خونه،خونه رویاهامون باشه.منم گفتم:وهر روز باکمک هم تمیزش کنیم.بعدم باهم خندیدیم.اما خنده رولبم ماسید چیزی که دیدم باورم نشد.یه بطری که تو بوفش بودنمی دونم بطری مشروب بودیاالکل امافکرمو به خودش مشغول کرد....

همه چی خوب پیش میرفت خانواده ها راضی بودن وکسی مخالفتی نداشت،هرروز باهم به گشت وگذار میرفتیم ومن بیشتروبیشتراخلاقش دستم میومد.دوران خوبی بود ومن هرروز رویاهامو باخودم مرور می کردم بااین تفاوت که شوالیه من بااسب سفیدش اومده بود ومن منتظرش نبودم،یه کاخ سفید،بچه های خوشگل کوچولوی من که داشتن بازی میکردن اماهمیشه این رویاهاتلخ تموم میشد همیشه اژدهای سیاه وجدانم منوعذاب میداد یه جای کارمشکل داشت که من اونو مخفی کردم.

دوماه که گذشت دیدم که نه، من دارم کیو گول میزنم ،امیر خوب بود،نه،عالی بود اما مشروب می خورد و اونی نبود که می خواستم؛ نمی تونستم باحسش کنار بیام پسرخوبی بود،هر روزیه هدیه کوچیک وغافلگیر کننده،نامه های عاشقانه،اس ام اس های رمانیتک،دست های گرمش،دوستش داشتم؛اشتباهم همین جابود چون فقط دوستش داشتم ولی اون عاشق بود؛یه چیزی روقلبم سنگینی میکرد انگار داشتم به خودم خیانت میکردم.تصمیم گرفتم که یه جوری تمومش کنم... .

ساعت9شب بودکه باهام تماس گرفت .-:سلام شیوا جون، خوبی خاتون؟             -:سلام امیر.کاری داشتی؟

-:چه بداخلاق،منوباش می خواستم سوپرایزت کنم،خاتون پایه ای یه هفته بابچه ها بریم شمال؟                                                                                      -:چی؟یه هفته،شمال!بچه ها کین؟

-:خوب،بچه های فامیل،پسرعموهات ،دختر عموهات دیگه!چی میگی ماهم بریم؟"تویه لحظه نقشه های شومی رو طراحی کردم.

-:آره،چی بهتر ازاین،یه آب وهوایی هم عوض میکنیم.

-: ایییینه،میدونستم قبول میکنی.خوب پس واسه فردا ساعت 8صبح چمدونت روآماده کن، میام دنبالت.الآنم زنگ میزنم به بابات باهاش صحبت میکنم که مشکلی نباشه.

-:خوبه!

-:شبت مهتابی،گلم،خدافظ

-:خدافظ.

یه سری لباس انتخاب کردم.داشتم تاشون میکردم که دلم گرفت ویه قطره اشک روگونم لغزید،از خودم بدم اومد اما، اما این به نفع هردومون بود،باید یه جایی این قصه عاشقانه وکذایی تموم میشد.

صبح که شد حس کردم یه چیزی داره نوازشم میده خیلی چسبید ولی این چی بود بلند شدم ونشستم ودرکمال ناباوری دیدم امیر بالاسرم نشسته،شوکه شدم.

-:وای ترسیدم.چه جوری اومدی داخل،اینجا چه کارمیکنی؟

-:ببخشیدنمی خواستم بترسی،بابات درو بازکرد اومدم تو، که نامزدموبیدارکنم بریم مسافرت.

-:اصلا خوشم نیومد.مامانمم می تونست بیدارم کنه چرا بی اجازه اومدی تواتاق؟

-:اجازه؟ ببخشیداگه می دونستم اینقد ناراحت میشی این کارو نمیکردم.

اینارو گفت ورفت بیرون.منم لباس پوشیدم وچمدونمو ورداشتم رفتم تو هال.خواست  چمدون روازم بگیره که نذاشتم. -:خودم میارمش. ازمامان،بابا خداحافظی کردم ورفتیم سوارماشین شدیم.

توراه هی سعی کرد با شوخی کردن ازدلم دراره ومن هیچی نگفتم.به پلیس راه که رسیدیم دیدم ترمز کرد،گفت:باورکن منظوری نداشتم اگه میدونستم اینقدحساسی  این کارو نمیکردم.

-:حساس، اینکه به خوام به حریم خصوصیم احترام بذاری،حساسیته؟.

-:حریم خصوصی؟

-:نکنه فکرکردی نامزدیم می تونی اینارو نادیده بگیری؟نخیر آقا امیراین جوریا هم نیست.

-:نه من،من همچین فکری نکردم ولی معذرت خواهی کردم پس چرااینقد ناراحتی ؟

-:می خوای نباشم بعددوماه فکرکردم این چیزارو فهمیده باشی.

-:خیله خوب باشه اشتباه کردم ببخشید.

-:باشه حالا راه بیوفت.

-:منتظربچه هام باید باهم حرکت کنیم.ولی مطمئن باشم منوبخشیدی؟

-:بیخیال ،مهم نسیت.

-:نشد،بایدبگی بخشیدیم.

-:خلیه خوب خیله خوب بخشیدمت.

-:حالا شد.

بعدنیم ساعت 4 تاماشین دیگه هم رسیدن وباهم حرکت کردیم.

ساعت 1ظهربود که به یه مجتمع بین راهی رسیدیم ،واردش شدیم تاناهار بخوریم.

وقتی پیاده شدیم رفتم بابچه هااحوال پرسی کنم؛محسن ومیناومانی باهم خواهربرادر بودن وبچه های عمو بزرگه،کیان پسره،عموکوچیکه بودکه همراه صابرپسرعمه ام اومده بود،آیدا وسارا دخترای عمه کوچیکه ورهام پسرعموم که دوست امیربود و تنها اومده بود.

بعد ناهار یه ساعت استراحت کردیم وبعدش راه افتادیم .به ویلامون رسیدیم؛ این ویلارو بابام باداداشاش وخواهراش خریدن تا تعطیلات عیدوتابستونا واسه تفریح بریم اونجا،امابعد فوت مادرجون دیگه هیچ کی دل ودماغ نداشت بره ویلا.

بچه ها واس خودشون اتاق انتخاب کردن و وسایلشون رو گذاشتن تواتاقا، امیرم وسایل من وخودش روگذاشت تویه اتاق.

عصر که شدصابرومحسن کنارساحل آتیش روشن کردن وبچه ها دورآتیش نشستن

رهام هم گیتارش روآورد،قراربراین شدکه به ترتیب بچه ها گیتارو بگیرن ویه چیزی بخونن رهام خودش شروع کرد:

نگااااهم کن ...که من روبه سقوووطم...نه این من نیست منییی که رو به روتم ...بذار، همه،ببینن آسمونم ،بی فروغه.....بذارهمه بدونن که ستاره شون دروغه... .

بغض کردم صداش عالی وگرم بود.بی صبرانه منتظربودم که ببینم امیرچی میخونه.

بالاخره نوبت امیرشد:

اهای خوشگل عاشق...اهای عمردقایق... اهای وصل به موهای تو سنجاق شقایق...آهای ای گل شب بو.آهای گل هیاهو...... .

قلبم گرفت انگار داشت باخوندن این شعر منوتحقیر می کرد.

یه هفته عین برق وباد گذشت ومن تاتونستم امیر رواذیت کردم وبهانه گرفتم وقتی برگشتیم هم دوهفته به آخرصیغمون مونده بود ومن به امیر گفتم که مابه درد هم نمی خوریم تولیاقتت بیشتراز منه .اولش فکر کرد شوخی میکنم ولی بعد که قاطعیتم رو دید کلی اصرار کرد کلی حرف زد اما من خیلی وقت بودتصمیم گرفته بودم وازش خواهش کردم تمومش کنه.قبول نکرد ونکردونکرد.

یه شب بهم زنگ زد وگفت:فقط می خوام راستشو بگی چرا ازمن بدت میادچرا می خوای عذابم بدی؟هان...

-:کی همچین حرفی زده ؟

-:جوابموبده.اگه اینطورنیست پس چرا نمی خوای باهام زندگی کنی؟نکنه پای کسی وسطه؟

-:اصلا هم اینطورنیست؛... راستشومی خوای پس گوش کن من حسم به توفقط یه دوست داشتن سادس نمی تونم یه عمرنقش بازی کنم که عاشقتم .بعدشم بعضی ازاخلاقات اصلا به من نمی خوره.بازم می خوای بشنوی؟

-:پس تمومش نکن من به همون دوست داشتن سادت هم راضیم.بگو کدوم اخلاقمو دوست نداری تاعوضش کنم.

-فک نکنم مشروب خوردن رو بشه ترک کرد.میشه؟





طبقه بندی: داستان، داستان حقیقت،
برچسب ها:حقیقت، داستان حقیقت، جدایی،
+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر 1392 ساعت 10:43 ق.ظ توسط سروین | نظرات()